نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
آتورپاتگان


در فلسفه افلاطون انسان نخستین در جهانی مثالی هرمافرودیت بود . یعنی هم نر و هم ماده . سپس در این جهان به دو موجود نیمه کامل نر و ماده تقسیم شد . از جاست که تا ابدالاباد هر نیمه به دنبال نیمه دیگر خود است ...

-----------------------------------------------------------------------------

داستانی در شرف وقوع است . مکان و فضای این داستان هیچ اهمیتی ندارد . داستانی است از زندگی من ، تو ، ما . داستانی است که نوای عشق سر می دهد . نغمه ای که آرام آرام در عصر ما به فراموشی سپرده می شود . داستانی از زندگی کسانی که عشق را باور کردند . همگام و همراهش شدند و دردش را به جان خریدند . دردی که تقاص عشق بود برای عاشقان از جان گذشته . دردی که به  کشیدنش می ارزید . چرا که باور داشتند عشق را ، یکی شدن دل ها را و گم شدن در برهوت وجود یکدیگر را .

 

کتاب روح همزاد اثر گیتا صرافی ... خوندنش بدون لطف نیست .. کاری از انتشارات همراه

ایشاا... اگه هم دوستان همکاری کنن بزودی تو سایت www.urmiabazar.com  قابل عرضه خواهد بود .

;






تولد

وایسا الان عکسم میاد ...

امروز چند شنبه است؟ امروز چندم است؟ چندم كدام ماه و چندم كدام سال؟ امروز چند سال از من مي گذرد و من چند ساله ام؟
نمي دانم كي بود كه حواسم پرت شد و تاريخ تولدم را گم كردم، نمي دانم كجا براي آخرين بار شناسنامه ام را جا گذاشتم و نمي دانم چرا تقويم هايم را دور انداخته ام. از مادرم مي پرسم من كي به دنيا آمدم؟ مادرم فكر مي كند و فكر مي كند و يادش نمي آيد، اما مي گويد آن روز كه تو به دنيا آمدي، زمين مي چرخيد، دور خودش مي چرخيد و دور خورشيد مي چرخيد و دور خدا؛ و من پرس وجو مي كنم و مي بينيم زمين هنوز هم مي چرخد، هم دور خودش و هم دور خورشيد و هم دور خدا.


 به مادرم مي گويم: فكر كن، باز هم فكر كن، شايد چيز ديگري هم يادت بيايد. مادرم فكر مي كند و يادش مي آيد آن روز كه من به دنيا آمدم فرداي روزي بود كه از بهشت بيرون آمده بودند. فرداي روزي كه آدم خطا كرد و حوا وسوسه، و من از اين و آن مي پرسم و مي فهمم كه آدم هنوز هم هر روز خطا مي كند و حوا هم هر روز وسوسه.
مادرم باز فكر مي كند و به ياد مي آورد، روزي كه من به دنيا آمدم، همان روزي بود كه ليلي عاشق شد و همان روزي بود كه مجنون سر به بيابان گذاشت، و من مي پرسم و مي فهمم كه ليلي هر روز عاشق مي شود و مجنون هر روز سر به بيابان مي گذارد حالا كه نمي دانم كي به دنيا آمدم و حالا كه نمي دانم چند ساله ام، چه فرق مي كند كه جواني كنم يا پيري. حالا مي توانم از روي تاريخ و تقويم سر بخورم، از روي سَرِ ثانيه ها و ساعت ها. حالا ديگر براي من يك سال و يك قرن چندان تفاوتي نمي كند.
حالا كه نمي دانم چند ساله ام، پس مي توانم پيرزني هزار ساله باشم كه در كوچه هاي بلخ زندگي مي كنم، در خانه اي گلين. يا مي توانم شاعري روستايي باشم كه صدها سال پيش در جست وجوي نام و نان راهي غزنين شده ام و دربار پادشاه. حالا كه نمي دانم چند ساله ام، پس شايد جواني هفت صد ساله باشم كه در ميدان شهر نيشابور مي جنگم و مي جنگم و آخرش به شمشير نامرد مغولي كشته مي شوم.
شايد عارفي باشم دست از دنيا كشيده و دل از مردم بريده، در خانقاهي در شهر هرات، و شايد دوشيزه اي شش صد ساله باشم، ابرو كمان و گيسو كمند، كه كنار آب ركناباد و گلگشت مصلا عاشق مي شوم!
توي دفتر خاطراتم مي نويسم:
امروز چند شنبه است؟ چندم كدام ماه و چندم كدام سال؟ امروز چند سال از من مي گذرد و من چند ساله ام؟ چيزي به ياد نمي آورم، جز اين كه امروز، اكنون است و اين جا، زمين است و من، انسان.
(عرفان نظرآهاری)

راستی تولدم مبارک ...    

(توضيح :‌ متاسفانه نشد اين مطلبو سر موقع بذارم . تولدم ۲ ۳ روز پيش ـ۲۲ تيرـ بود ..!! )

;






قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ لختی در ايستگاه دنيا توقف کرد و پيامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست ٬ کيست که با ما سفر کند ؟ کيست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟ کيست که باور کند دنيا ايستگاهی است تنها برای گذشتن ؟

قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند .
از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود . در هر ايستگاه که قطار می ايستاد ٬ کسی کم می شد . قطار می گذشت و سبک می شد . زيرا سبکی قانون راه خداست .
قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت :‌اينجا بهشت است . مسافران بهشتی پياده شوند . اما اينجا ايستگاه آخرين نيست .
مسافرانی که پياده شدند ٬ بهشتی شدند . اما اندکی ٬ باز هم ماندند ٬ قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند .
آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : دورو بر شما ٬ راز من همين بود . آن که مرا می خواهد ٬ در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .
و آن هنگام که قطار به ايستگاه آخر رسيد ٬ ديگر نه قطاری بود و نه مسافری ...

 

----- عرفان نظر آهاری ــ



;






 

سلام ‌ - می خواستم  اين شعر رو به يکی تقديم کنم  ولی ...

ولی ديگه اون يه نفر ...

نيست که ....

ولی شايد گذرش اينورا افتاد و ديدش !!

يه شعره از وبلاگ هفت قدم تا تو

 

نگاهت طلسم هفت قفلی ست بر کناره های نیل

و چشمانت

گیراتر از مهر مردمکان ناصره

نامت را دیده ام

بر کتیبه های اورشلیم که خنیاگران ساحره باساز میزنند

این زیباترین نیایش را

بر کناره دیوارهای معبد سلیمان.

دستانت گشوده است

چونان که آغوش دریا در بنار حیفا .

آی دختر بگو

بگو که نام تو چیست ؟

نامت کدام سِفر تورات را زمزمه خواهد کرد ؟

دخترک مکاشفه های خدای من !

من من نه عیسایم .....نه یوحنا

من گمشده ام ، در جغرافیای چشمانت .

از اورشلیم شرق نگاهت تا ناصره در غرب

بگو

بگو که در فکرت در گیسوانت در پشت سینه های تو چیست ؟

که مرا اینگونه از خود بی خود میکند

چیست که مرا به یاد زیتون زار می اندازد ؟

بگو که راز لبهای تو چیست ؟ که همیشه خون رنگنند

آی دختر...

بگو که چرا مثل دخترکان اریحا نیستی ؟

از نیل تا فرات است

فاصله بین چشمهای تو تا دستهای من

که همیشه کوتاهند و نمی رسنند به سیبهای وحشی و نارسیده پنهانت !

دستهایی که همیشه کف بینها تو را در آن می بینند

و سحر میشوند با نگاهت

شاهان خوارزم ، گدایان ناصره

کاهنان یهود و فاحشه های مصر

راهبان مسیح و باکره های اریحا

سحر چشمانی که شبیه چشمهای پریدختهای ایرانی ست

و نگاه توست که مصلوبم میکند

بر فراز جلجتای مژگانت

یهودای چشمان تو است که مسیح قلبم را به دار خواهد کشید

دخترک مکاشفه های خدای من

نام تو چیست ؟ دنیا میشناسندت

تو کیستی ؟؟ که لیلا

خراج میگذارد به چشمانت

کیستی که نام شیرین به شیرینی لبهای توست

تو را چه میخوانند؟ پسران بنگال ؛

فالگیرهای کف بین شرق دور

گیجم می کند این همه بودن

نگاهت طلسم هفت قفلی میشود بر قلبم

که چشمانت گیراتر از مهر دخترکان ایرانی ست

نام تو همه جا هست

از اورشلیم تا تخت جمشید تا تاج محل و معبد بودا

دستانم گشوده خواهد بود

بر جغرافیای آغوشت

از اورشلیم تا تهران لب میگذارم

بر لبانت ؛ چشم می بندم

سوال میشود در ذهنم

که دختر بگو

بگو که نام تو چیست ؟

دخترک مغازله های خدای من

نام تو چیست ؟

 

;






سال نو مبارک

سلام . بعد از مدتها ...

يک فروردين باشه و چيزی ننويسی .. حيفه خب . پس :‌

ما در اين لحظه در اين نخستين لحظات آغاز آفرينش، نخستين روز خلقت، روز اورمزد، آتش اهورايي نوروز را باز بر ميفروزيم و در عمق وجدان خويش، بپايمردي خيال، از صحراهاي سياه و مرگ زده قرون تهي مي گذريم و در همه نوروزهايي كه در زير آسمان پاك و آفتاب روشن سرزمين ما بر پا مي شده است. با همه زنان و مرداني كه خون آنان در رگهايمان مي دود و روح آنان در دلهايمان مي زند شركت مي كنيم و بدين گونه «بودن خويش» را به عنوان يك ملت، در تندباد ريشه برانداز زمان ها و آشوب گسيختن ها و دگرگون شدن ها، خلود مي بخشيم و در هجوم اين قرن دشمنكامي كه ما را با خود بيگانه ساخته و «خالي از خويش» برده رام و طعمه زدوده از «شخصيت» اين غرب غارتگر كرده است. در ميعادگاهي كه همه نسل هاي تاريخ و اساطير ملت ما حضور دارند، با آنان پيمان وفا مي بنديم و «امانت عشق» را از آن به وديعه مي گيريم كه «هرگز نمي ميريم» و «دوام راستين» خويش را به نام ملتي كه در اين صحراي عظيم بشري ريشه در عمق فرهنگي سرشار از شادي و قداست و جلال دارد و بر پايه «اصالت» خويش در رهگذر تاريخ ايستاده است. «بر صحيفه عالم ثبت» كنيم:
هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جريده عالم، دوام ما
 

( دکتر شريعتی )

--------------------

;






ذره‌اي هواي بهشت در سينه‌ها

دنيا، درياست و ما دائم توي آن دست و پا مي‌زنيم. شنا بلد نيستيم. تازه اگر هم بلد باشيم با اين همه گوي سنگي و سربي كه به پا بسته‌ايم، كاري نمي‌توانيم بكنيم. هي فرو مي‌رويم و فرو مي‌رويم و فروتر.
هر دلبستگي يك گوي است و ما هر روز دلبسته‌تر مي‌شويم. هر روز سنگين‌تر. هر روز پايين‌تر و اين پايين، تاريكي است و وحشت و بي‌هوايي، اما اگر هنوز هستيم و هنوز زنده‌ايم از بابت آن يك ذره هوايي است كه از بهشت در سينه‌مان جا مانده است.

دريانوردي به من مي‌گفت: دل بكن و رها كن. اين گوي‌ها را از دست و پايت باز كن كه سنگين شده‌اي. سنگين كه باشي ته نشين مي‌شوي. سبكي را بياموز. سبكي تو را بالا خواهد كشيد.
مي‌گويم: نمي‌توانم، كه هر گوي دليلي است بر من، بر بودنم. يك گوي سواد است و آموخته‌ها، يك گوي مكان است و موقعيت و مقام.
يك گوي باور ديگران است و يك گوي باور خودم. گويي عشق و گويي تعصب و گويي...
دريانورد مي‌گويد: اما آن كه نمي‌بخشد و نمي‌گذرد و از دست نمي‌دهد، تنها پايين مي‌رود. و حرص، كوسه‌اي است كه آن پايين دريدن آدمي را دندان تيز كرده است.
پس ببخش و بگذر و از دست بده تا رو بيايي. اگر به اختيار از دست ندهي، به اجبار از تو مي‌گيرند. و تو مي‌داني كه مردگان بر آب مي‌آيند، زيرا آن چه را بايد از دست بدهند، از دست داده‌اند. به اجبار از دست داده‌اند، اما كاش آدمي تا زنده است لذت بي‌تعلقي را تجربه كند.
دنيا، درياست و آدمي غريق، اما كاش مي‌آموخت كه چگونه بر موج‌هاي دنيا سوار شود.
دريانورد اين را گفت و بر موجي بالا رفت. چنان به چستي و چالاكي كه گويي دريا اسب است و او سوار كار.
من اما از حرف‌هاي دريانورد چيزي نياموختم، تنها گويي ديگر ساختم از ترديد و بر پايم آويختم.
من چنين كردم، تو اما چنان نكن.

بازم ( عرفان نظرآهاری )

;






سلام . خيلی وقته نبودم . راستش کار و بار بدجوری وقتم رو گرفته . ضمنا در مورد مطلب ساسان عزيز که لطف کرده بودن کامنت گذاشته بودن ايشا... يه پست کانل خواهم نوشت .. راستی اين مطلب پايينی طبق معمول مال خانوم نظرآهاريه . بازم حيفم اومد نخونينش :

                                                 

گل‌ آفتابگردان‌ رو به‌ نور مي‌چرخد و آدمي‌ رو به‌ خدا. ما همه‌ آفتابگردانيم. اگر آفتابگردان‌ به‌ خاك‌ خيره‌ شود و به‌ تيرگي، ديگر آفتابگردان‌ نيست. آفتابگردان‌ كاشف‌ معدن‌ صبح‌ است‌ و با سياهي نسبت‌ ندارد.اينها را گل‌ آفتابگردان‌ به‌ من‌ گفت‌ و من‌ تماشايش‌ مي‌كردم‌ كه‌ خورشيد كوچكي‌ بود در زمين‌ و هر گلبرگش‌ شعله‌اي‌ بود و دايره‌اي‌ داغ‌ در دلش‌ مي‌سوخت.آفتابگردان‌ به‌ من‌ گفت: وقتي‌ دهقان‌ بذر آفتابگردان‌ را مي‌كارد، مطمئن‌ است‌ كه‌ او خورشيد را پيدا خواهد كرد.

آفتابگردان‌ هيچ‌ وقت‌ چيزي‌ را با خورشيد اشتباه‌ نمي‌گيرد؛ اما انسان‌ همه‌ چيز را با خدا اشتباه‌ مي‌گيرد.
آفتابگردان‌ راهش‌ را بلد است‌ و كارش‌ را مي‌داند. او جز دوست‌ داشتن‌ آفتاب‌ و فهميدن‌ خورشيد كاري‌ ندارد. او همه‌ زندگي‌اش‌ را وقف‌ نور مي‌كند، در نور به‌ دنيا مي‌آيد و در نور مي‌ميرد. نور مي‌خورد و نور مي‌زايد.
دلخوشي‌ آفتابگردان‌ تنها آفتاب‌ است. آفتابگردان‌ با آفتاب‌ آميخته‌ است‌ و انسان‌ با خدا. بدون‌ آفتاب، آفتابگردان‌ مي‌ميرد؛ بدون‌ خدا، انسان.
آفتابگردان‌ گفت: روزي‌ كه‌ آفتابگردان‌ به‌ آفتاب‌ بپيوندد، ديگر آفتابگرداني‌ نخواهد ماند و روزي‌ كه‌ تو به‌ خدا برسي، ديگر «تويي» نمي‌ماند. و گفت‌ من‌ فاصله‌هايم‌ را با نور پر مي‌كنم، تو فاصله‌ها را چگونه‌ پُر مي‌كني؟ آفتابگردان‌ اين‌ را گفت‌ و خاموش‌ شد. گفت‌وگوي‌ من‌ و آفتابگردان‌ ناتمام‌ ماند. زيرا كه‌ او در آفتاب‌ غرق‌ شده‌ بود.
جلو رفتم‌ بوييدمش، بوي‌ خورشيد مي‌داد. تب‌ داشت‌ و عاشق‌ بود. خداحافظي‌ كردم، داشتم‌ مي‌رفتم‌ كه‌ نسيمي‌ رد شد و گفت: نام‌ آفتابگردان‌ همه‌ را به‌ ياد آفتاب‌ مي‌اندازد، نام‌ انسان‌ آيا كسي‌ را به‌ ياد خدا خواهد انداخت؟
آن‌ وقت‌ بود كه‌ شرمنده‌ از خدا رو به‌ آفتاب‌ گريستم...

 

;






قصه ...

قصه را مي داني؟قصه مرغان و کوه قاف را،قصه رفتن و آن هفت وادي صعب را،قصه سيمرغ و آينه را؟
قصه نيست؛حکايت تقدير است که بر پيشاني ام نوشته اند.هزار سال است که تقدير را تاخير مي کنم.
امّا چه کنم با هدهد،هدهدي که از عهد سليمان تا امروز هر بامداد صدايم مي زند؛و من همان گنجشک کوچک عذر خواهم که هر روز بهانه اي مي آورد،بهانه هاي کوچک بي مقدار.
تنم نازک است و بالهايم نحيف.من از راه سخت و سنگ و سنگلاخ مي ترسم.من از گم شدن،من از تشنگي،من از تاريک و دور واهمه دارم.
گفتي که قرار است بال هايمان را توي حوض داغ خورشيد بشوييم؟گفتي که اين تازه اول قصه است؟گفتي که بعد نوبت معرفت است و توحيد؟گفتي که حيرت،بار درخت توحيد است؟گفتي بي نيازي...؟
گفتي که فقر..؟گفتي که آخرش محو است و عدم...؟
آي هدهد!آي هدهد!بايست.نه من طاقتش را ندارم...

بهار که بيايد،ديگر رفته ام.بهار،بهانه رفتن است.حق با هدهد است که مي گفت:رفتن زيبا تر است،ماندن شکوهي ندارد؛آن هم پشت اين سنگريزه هاي طلب.
گيرم که ماندم و باز بال بال زدم،توي خاک و خاطره،توي گذشته و گل.گيرم که بالم را هزار سال ديگر هم بسته نگه داشتم،بال هاي بسته امّا طعم اوج را کي خواهد چشيد؟
ميروم،بايد رفت؛در خون تپيده و پرپر.سيمرغ،مرغان را در خون تپيده دوست تر دارد.هدهد بود که اين را به من گفت.
راستي اگر ديگر نيامدم،يعني آتش گرفته ام؛يعني که شعله ورم!يعني سوختم؛يعني خاکسترم را هم باد برده است.
مي روم امّا هر کجا که رسيدم،پري به يادگار برايت خواهم گذاشت.مي دانم،اين کمترين شرط جوانمردي است.
بدرود،رفيق روزهاي بيقراري ام!قرارمان امّاحوالي قاف،پشت آشيانه سيمرغ،آنجا که جز بال و پر سوخته،نشاني ندارد

                                                                               (عرفان نظرآهاری )

در ضمن فرا رسيدن ماه عاشقا بر همتون مبارک . سر بخور بخور افطاری ما يادتون نريم هااااا

 

;






چگونه يک وبلاگ پر بيننده داشته باشيم

يکی ار آرزوهای هر وبلاگ نويس، داشتن خواننده های بسيار است. اين روزها ارزش هر نوشته و هر نويسنده با تعداد خواننده هايش سنجيده می شود. قبل از هر چيز اول به طبقه بندی وبلاگ نويس های بپردازيم. گروه اول وبلاگنويس ها ابتدا با استفاده از بلاگ اسپات شروع به کار کردن و پدر آنها (!) نیز با اسم حسین درخشان یاد می شود. این گروه که با طی زمان دمین های مستقل گرفته و خود را از بقیه گروه وبلاگنویسان ، که با شروع کار پرشین بلاگ ایجاد شد ، جدا می داند (!). بله گروه دوم وبلاگنویسان نیز با راه اندازی پرشین بلاگ ایجاد شد که این سرور بخاطر داشتن مزیت زبان مادری و راحتی استفاده با استقبال بسیاری مواجه شد، البته نباید این حقیقت را پنهان کرد که در این میان بسیاری از وبلاگنویسان عالی نیز شروع به درخشش کردند.
 و اما چگونه تعداد خوانندگان را افزایش دهیم ؟
به طور کل می توانیم وبلاگ نویسان را به دو گروه مذکر و مونث ( همان خانمها و آقایان ) تقسیم کرد. مطلب این قسمت مربوط به وبلاگ نویسان خانم می باشد:

طبيعا دختر ها به دسته تقسيم می شوند ۱-دانشجو ۲-غير دانشجو (يا همان خوش تیپ )

اگر دانشجو هستيد و خصوصا دانشجوی يک رشته با کلاس مثل کامپيوتر، شروع به نوشتن درباره کامپيوتر بکنيد و استفاده از کلمات انگليسی و تکنيکی را فراموش نکنيد ! اگر رشته شما زياد با کلاس نبود، شروع به نوشتن درباره دانشگاه و همکلاسی های پسر (!) و هر چه به نظرتان ميرسد بجز و تکرار ميکنم بجز نام رشته تحصيلی، به اين صورت همه خوانندگان در خماری رشته شما می مانند ! نکته ديگر جهت جذب خواننده شروع به نوشتن از خودتان است ، هر چه باعث جذب پسر می شود مثلا طرز لباس پوشيدنتان (!) به نوشته زير که از يکی از وبلاگ های پر خواننده دختر است توجه کنيد :

"... مانتوی سفيد کوتاه با شلوار لی نقش دار ... "

پسرها خصوصا آنهايی که هميشه در جاده خاکی رانندگی ميکنند (!) ،با خواندن اين نوشته بيشتر کنجکاو می شوند و بنا براين به خوانندگان اصلی وبلاگ خواهند پيوست ! راه ديگر تاکيد اينکه شما چقدر آپ توديت و اوپن نسبت به همه چيز هستيد، مثلا به نوشته زير توجه کنيد:

"...يکی از پسرهای خيير دانشگاه ( که اسم و رسمش هيچوقت فاش نشد ) تنها کار نيک زندگيشو انجام دادو شماره مارو چسبوند به برد دانشگاه... آقا خونه شد بهشت! تلفن ما بيشتر از تلفن هر وزارتخونه ای زنگ می زد! 5 صبح 2 شب 4 بعد ازظهر هروقت که بگی!"

بقيه راه ها را خلاصه ميگم چون نوشته خيلی طولانی شد :)

- تبادل لينک با وبلاگ ها و سايت های مبتذل و غير اخلاقی (البته در اين زمانه غير اخلاقی را بايد تعريف کرد اول !!!‌)

-ايجاد ارتباط چتی با همه خوانندها !

-نوشتن شعر های عاشقانه بطوری که هر خواننده تصور کند او مخاطب يکتای شما است !

-نوشتن مطالب در مورد زن گرايی (فمنيسم)، آزادی زنان و حقوق نپرداخته آنها (!) و

و خيلی را ههای ديگر که نمی توان گفت (!)

مطالب بالا تنها يک نظر شخصی بوده و براساس ديده ها و شواهد صورت گرفته و اينجايب قصد توهين به هيچ يک از وبلاگ نويسان عزيز را نداشتم (!)

 

توضيح : مطلب فوق از وبلاگ خط سوم انتخاب شده بود برای تزريق حال در کالبد شما دوست عزيز

;






سلام .

اينم تمپليت جديد . حال کرديد ؟ در ضمن تا يادم نرفته از صابر بابت کمکش ممنون 

در ضمن يه سری هم به www.urmiabloggers.com  بزنيد . خالی از لطف نيس . البته يه گزارش کامل از اونجا خواهم داد. در ضمن منم مدير تالار گرافيکش هستم اينم يه لينکه باحال به تالار من :

http://www.urmiabloggers.com/forum/forum_topics.asp?FID=9

گرافيک سايت رو هم زحمتش رو دادشتون کشيده . برين حال کنين .  

;






تمام حقوق مادي و معنوي اين سايت متعلق به آتورپاتگان مي باشد .
برنامه نويس : ماشين آفرينش [saber@programmer.net]





archive






links

Graphic Iran





Friends

اورمیابلاگرز
ماشين آفرينش

  RSS 2.0